یک شب در بیمارستان
تو رو از اتاق عمل بیرون آورده بودن و به مامان مهری داده بودن... مامان مهری مدتها منتظر می مونه و میبینه از من خبری نشد.. موبایل نجمه خاموش بوده و مامانی مدام به پرستارها میگفته که راستش رو بگید به هوش نیومده؟؟ اتفاقی افتاده!!؟ بابایی و بقیه هم پایین نگران بودن من حدود ٢ ساعت در ریکاوری بودم نجمه میگفت که وقتی اولین برش رو روی شکمم زدن با پا زدم زیر میز وسایل جراحی! دکتر گفته این بیداره؟!! دکتر بیهوشی گفته نه از استرسه. وقتی هم میخواستن تو رو از شکمم خارج کنن تمام عضلات شکمم از ترس منقبض بوده و مجبور میشن یک ماما بیارن تا با فشار از بالا به پایین تو رو به بیرون هل بده.(اصلاً دوست ندارم فیلم زمان تولدت رو ببینم خانم پرستاره بد جوری برای به گ...
نویسنده :
علی و ملیحه
15:40

