هدیه خدا برای ما

یک شب در بیمارستان

تو رو از اتاق عمل بیرون آورده بودن و به مامان مهری داده بودن... مامان مهری مدتها منتظر می مونه و میبینه از من خبری نشد.. موبایل نجمه خاموش بوده و مامانی مدام به پرستارها میگفته که راستش رو بگید به هوش نیومده؟؟ اتفاقی افتاده!!؟ بابایی و بقیه هم پایین نگران بودن من حدود ٢ ساعت در ریکاوری بودم نجمه میگفت که وقتی اولین برش رو روی شکمم زدن با پا زدم زیر میز وسایل جراحی! دکتر گفته این بیداره؟!! دکتر بیهوشی گفته نه از استرسه. وقتی هم میخواستن تو رو از شکمم خارج کنن تمام عضلات شکمم از ترس منقبض بوده و مجبور میشن یک ماما بیارن تا با فشار از بالا به پایین تو رو به بیرون هل بده.(اصلاً دوست ندارم فیلم زمان تولدت رو ببینم خانم پرستاره بد جوری برای به گ...
9 ارديبهشت 1392

واکسن

      وقتی برای واکسن بردمت بابایی داخل نیومد.. خانم پرستار گفت که پاهات رو محکم بگیرم و به گریه هات توجه نکنم.. محمد نمی تونی باور کنی... با دردهات درد میکشم.. گریه که میکنی گریه ام میگیره   تو همه زندگیمی   وزن 5 کیلو   قد 61 سانتیمتر   دور سر 41 ...
9 ارديبهشت 1392

نوروز با محمد

    ٢٧ اسفند مامان مهری برات عیدی آورد الهی فدات شم.. یه سفره هفت سین قشنگ. شیرینی،میوه، آجیل،مرغ و ماهی... و یه سکه پارسیان برای عیدیت.. خیلی همه چیز عالی بود وقتی سفره هفت سین رو چیدم تو خواب بودی بابایی هم تو اتاق نشسته بود و کتاب میخوند! دل تو دلم نبود... این اولین نوروزی بود که من مامان بودم.. زیباترین حس دنیا   تو ٢ دقیقه قبل از تحویل سال بیدار شدی و ٥ دقیقه بعدش دوباره خوابیدی!(تو معرکه ای نازنیم ) آرزو میکنم عمر طولانی و با عزتی داشته باشی عزیزم. من بهترینها رو برات آرزو میکنم ...
9 ارديبهشت 1392

اولین روزها...

تو خیلی خیلی آروم و مظلوم بودی و همش می خوابیدی.. اصلاً گریه نمیکردی .هر روز یه عالمه مهمون می اومد و میرفت و همه معتقد بودن که ماشاله ماشاله تو خیلی خوشکلی .. مامان مهری خیلی برامون زحمت کشید و ما مدیونشیم .خاله مریم و سارا و زهرا هم چند روز پیشمون موندن.. خاله مریم همش به تو رسیدگی میکرد و مامان دومت شده بود(خاله مریم خیلی زیاد دوستت داره)روزهای اول خیلی میترسیدم یه بار که خیلی شیر بالا آوردی اینقدر گریه کردم که همه ترسیده بودن برام اتفاقی بیفته... مامان مهری و بابایی تو رو برای واکسن و غربالگری بردن و گفتن که تو اصلاً گریه نکردی نازنینم.من و بابایی هنوز سر در گم بودیم و وضعیت تازه برامون جا نیفتاده بود . اون روزها زود گذشت و دلم برا...
9 ارديبهشت 1392

چشمهایت خوشبختی مرا صدچندان کرد...

روز ٤ بهمن من و بابا ساکمون رو جمع کردیم و رفتیم خونه مامان مهری.. روز پنجشنبه دیگه واقعاً طاقتم تموم شده بود به مامانی گفتم بیاد بریم بیمارستان و من بگم درد دارم تا تو رو به دنیا بیارن! روز جمعه ٦ بهمن برگشتیم خونه تا عمو احسان و خاله بهناز که بخاطر تولد تو شیراز اومده بودن رو ببینیم... من حمام رفتم و دوباره همه چیز رو چک کردم که برای اومدنت آماده باشه.. این ٢ روز اونقدر طولانی گذشت که نمی تونی تصور کنی... شبها بیدار بودم و ساعتها رو میشمردم.. بابا هم همش بخاطر خرید خونه این مدت کلافه و عصبی بود و حال من هم بدتر میشد. روز شنبه با رفتیم برای تشکیل پرونده، برای آخرین بار صدای قلب زیبات رو از توی دلم شنیدم، آزمایش خون دادم و بابا هم چندتا ...
26 فروردين 1392

هیچ چی...

حالا دو سه ماهی میشه که اومدی بابایی. هنوز همه چی گرونه.هنوز هیچی معلوم نیس.. هنوز اضافه حقوق مصوب سالانه مضحک بنظر میادو هنوز ترس از مکافات سرسال با صابخونه تنم رو میلرزونه..هنوز دلتنگی گاه و بیگاه ازپول نداشتن و مسافرت نرفتن و دوری رفقا و بدبختی لاعلاج فامیل و ....هستش. به خدا وختی میخندی،دیگه برام مهم نیس که ام.اس هم گرفته باشم.همه ی دکترا برن به درک! وختی که تو خوابت نگات میکنم، دنیا وایستاده. با تو دنیا قشنگه.جیبم پر پوله ونفس میکشم.رفیق گلم دو سه ماهه که خوشبخت و خوش شانس و پولدارم!یک کم صبر کن مطلبو ارسال کنم،بعدش میام آروغتو بگیرم!
25 فروردين 1392